تبليغاتX
شعر و ترانه






شعر و ترانه

شعر و ترانه های خواندنی

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام...


به زودی شعر و تــــــــــــرانه های جدیدو میزارم تو وبلاگ معذرت که دیر به دیر آپ میکنم...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط آدمک


مدارا

میان غصه های دل بسوز اما مدارا کن

گدای کوچه گردی را تو با خوبیت دارا کن

نبود و نیست درمانی برای درد مهجوری

لبان بسته ی دل را تو با سازت هم آوا کن

دلم درمانده از دنیا چرا اینگونه احوالم؟

بیا با بودنت جانا وجودم را تو خوانا کن

غرور من شکست اما هنوز اینجا امیدی هست

میان این دل خونم خودت را باز هم جا کن


نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط آدمک|


راز

با دو چشمان سیاهت عشق ما آغاز شد

روشنی از راه آمد این سکوت آواز شد

با لبانت می سرایی قصه ی این عشق را

بعد عمری از حضورت یک دریچه باز شد

گرد تنهایی تمام لحظه هایم را ربود

آمدیو مرغ دل آماده ی پرواز شد

ساکن شهر غریبم، کوچه گردم، نازنین

جز تو محرابی ندارم عشق تو هم، راز شد

چون تو رویایی ترینی دل به تعریف از تو گفت

آینه رنگی گرفتو گل به غنچه باز شد . . .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط آدمک|

 

ساحل

تا ساحلم از خاطره هایت دور است

من چشمو دلم مثل همیشه کور است

مهتاب شدی میان این ظلمت شب

در نگاه من حضور تو چون نور است

مه  روی  نهان  این  دل  رویایی

عمریست دلم در غم تو مهجور است

ای  آینه  تو  نگفته ای  رازم  را ؟

عشق است که با بودن تو مغرور است

این نیست تمام حسو احساس من

در پیش بزرگیت نفس محصور است

آزادیم این است که من در بندم

بیچاره دلی که بودنش هم زور است

امواج  جدایی  از  تو  آزارم  داد

این خواسته ام نیستو دل مجبور است . . .

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط آدمک|

فقط نگاه می کنم

خلاصه عرض می کنم فقط نگاه می کنم

به سر نوشت رفته ام گریه و آه می کنم

وقتی که در حضور تو حرفی برای نقل نیست

از این و آن بریده ام عمر تباه می کنم

سایه ی آن درخت پیر در پس آن پیاده رو

چه سود ار این گریه و آه که گاه و گاه می کنم

عمر گران گذشتو رفت دیگر مرا تقدیر چیست

پایم بریده از قدم نفرین راه میکنم

فرصت غنیمت بودو من قدرش ندانستم دریغ

ساده تن عزیز را تقدیم چاه میکنم.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط آدمک|

سلام دوباره به همه ی دوستان عزیز و همه کسانی که به من لطف داشتن و نظر دادن. ممنونم.

ببخشید که من دیر به دیر پست میدم چون دانشجو هستم و درگیر درسو امتحانو.... دیگه خودتون

میدونید .به زودی با ترانه های جدید و پر احساس وبلاگو آپ میکنم فقط نظر یادتون نره ممنونم محسن.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط آدمک|

دلواپس من نباش نيومدم سراغت

چشم انتظارم نباش نميمونم کنارت

تو گفتي راستي راستي يکي ديگه

ميخواستي

آخرشم همين شد رفتي تنهام

گذاشتي

يه روز دو روز نبود که به پاي تو

نشستم

ازروي سادگي هام دلو به تو

ميبستم

قلب کوچيک من رو تو تيکه پاره

کردي

تو اوج آرزوهام پشتمو خالي

کردي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط آدمک|

يعني ميگي بهونه هات اون گريه ي شبونه هات

شباوو بي قراريات رفتنو چشم به راهيات

همه يعني دروغ بود؟

يعني ميگي نشستنات به عشق من دل بستنات

آرزوهاوو خنده هات تبسم روي لبات

يعني همه دروغ بود؟

چجوري باورم بشه؟چجوري طاقت بيارم؟

چه جوري باور بکنم اين تو بودي نميتونم

نميتونم تنها تويي که شاهدحال مني نميتونم

نميتونم دل بکنم نگاتو از ياد ببرم

نميتونم تنها برم تورو همين جا بزارم

نميتونم باور کنم عشقت دروغو خاليه

کاشکي بوديو ميديدي روزو شبم چه حاليه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط آدمک|

سلام به همه دوستای مهربون که با نظرات خودشون منو دلگرم میکنن دارم مطالب جدیدرو آماده میکنم وبزودی تو وبلاگ میزارم.مرسی از همه

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط آدمک

وقتي ازخواب پريدم انگاري جلوچشام بود
رو طاقچه ياروديوارميبينم عکسشوانگار
نگفتوبي خبررفت دروپشت سرش بست
نگفت اين قلب خسته يه عمره باتومست
حالاشروع ميکنم بازهمه خاطرات کهنه
هنوزم يادم ميارم همه لحظه هاي رفته
بيابازتويارمن باش ميخوام باتوباشم اي کاش
ميخوام باتومن بمونم نباشي نميتونم
چطوردلت اومدبامن نباشي چطوردلت اومد
ازمن جداشي منم اوني که باتويه رنگ بود
بدون توبودي اوني که بامن بود
وقتي ازخواب پريدم ميخواستم توروببينم
توچشماي سياهت آروم آروم بميرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط آدمک|

تو تلاطم نگاهت گم شدم واسه هميشه
گم شدن مثل يه روياخوابي که تعبير نميشه
اون همه خاکسترعشق که نشسته روي قلبم
همه باوراي من بودشعري که ازتونوشتم
باتوموندن تاهميشه بي توبودن مگه ميشه
عشقتوازمن ربودي منکه باورم نميشه
لحظه هاي سختودشواراين نگاه بي طرفدار
همشون سوختنورفتن
دوست داشتم که تاهميشه تودلت تنهابمونم
اماتواينونخواستي ميدونستم نميتونم
غروب عمرم رسيده بايدازدلت جداشم
توپشيمون ميشي امانداري چيزي به جزغم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط آدمک|

فرستادم براي تويه نامه ازحال دلم
گفتم تواون نامه که من يه عمريه عاشقتم
سرزبونا افتادم بااينکه بي گناه بودم
به خاطرتوازهمه بود و نبودم بريدم
اي کاش يکم روراست بودي با اين دل سنگ صبور
يکم صداقت ميدادي به اون همه حرفاي خوب
توگفتي که دربه دري راه گريزي نداري
کمک کنم شايدکه توفردايي بهتر ببيني
به خاطرت شدم حقيرشدم اسيراينواون
پيوندعشقمونو تو با يه دروغ کردي خزون
اي کاش يکم روراست بودي بااين دل سنگ صبور
يکم صداقت ميدادي به اون همه حرفاي خوب
کسي بهت خبر ندادکه من دارم از دست ميرم
کسي نگفت که من بودم يه روزي عاشقت گلم 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط آدمک|

ديدار به قيامت داري ميري به سلامت
به خاک سياه نشوندي دل ماروخيلي راحت
من گول حرفاتو خوردم دلمو بهت سپردم
توهجوم خستگي هالحظه هارو ميشمردم
ديگه هيچ چيزي ندارم که بخوام بهش بنازم
دوتاچشم خيسوخاموش اونارم دارم ميبازم
توکه بردي آبروموشکوندي بغض گلومو
حق داري بهم بخندي توگرفتي همه چيمو
جزيه قلب پاره پاره که پره پرازگلايه
جزيه عشق نيمه کاره چي واست مونداي بيچاره
توبه اون دلتروباختي خودت اين بازيروساختي
اون حالاشده برنده اين تويي که ساده باختي

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط آدمک|

سلام به دوستان . . .

قطره

 

من يه قطره اشک چشماتم
هميشه محوحرفاتم
ميدوني عاشقت هستم
سبک ميگيري احساسم
همون دربه دري بودي
که شبهاخواب ميديدي
که دستات توي دستام
برام ستاره ميچيدي
همون ساده دلي بودي که
عشقش مثل قابي بود
يه روزي روي اين ديوار
يه روزم سهم بارون بود
توروبالوپرت دادم به تو
معناووحس دادم حالا
عشقم روپس ميدي ميگي
باتونميتونم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط آدمک|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت